
تماشای غروب
پادکست ادبی تماشای غروبصدای ما را از ادبیات میشنوید، در هر شماره روایتهایی را با صدای نویسندگانش خواهید شنید. شاید مرهمی بر دردهای این روزهامان باشد
Episodes
Reading the feed…

پادکست ادبی تماشای غروبصدای ما را از ادبیات میشنوید، در هر شماره روایتهایی را با صدای نویسندگانش خواهید شنید. شاید مرهمی بر دردهای این روزهامان باشد
Reading the feed…
سیوهشت روز، جغرافیای ما مچاله شد. دنیا با تمامِ عرض و طولش، آنقدر عقبنشست تا شد قوارهی همین خانه، همین مبل، و چهاردیواریهایی که مرزِ تمامِ جهانِما شد. آسمانِ ما غریبه شده بود؛ آنقدر ناآشنا که بیش از آنکه ببینیم، شنیدیم. گوشهایمان تیزتر از چشمهایمان شد و در ظلماتِ مطلق، دستهایمان را به زبریِدیوار گرفتیم تا مسیر را بجوییم و از حرکت باز نمانیم . جنگ برانگیزانندهی حواس است، اما دوستداشتنی نیست. از آنهایی است که بدنرا تکانِ ریزی میدهد و ناگهان، همهچیز برای بیدار ماندن قد میکشد. در آنسیوهشت روز، جهان عقب رفت ، عقب رفت ، عقب رفت تا هیچچیز جز «گرما» نماند. گرمایِ لحظهی نخستین؛ همان نق
تهرانِ شلوغ و پر هیاهوی امروز، روزگاری توتستان آرامی بود؛ شهری که در سایهی درختان نفس میکشید؛ با رگهایی از آب و قلبی از خاک، نه رگهای سیمانی و تودههای سرطانی آهن و شیشه. تهران هنوز در حافظهی پیرترین کوچههایش آن روزها را به یاد دارد وقتی که دهی بود کنار ری. وقتی تابستانها از شاخههای سنگینِ توت، شیرینیِ سفید فرو میچکید و دستها برای چیدنشان از شوق میلرزید. انارهای تهران که میرسید و دلشان که میترکید، رهگذران، ناخواسته شیرینی را کف کفشهاشان به خانه میبردند. آنجا که امروز برجها قد کشیدهاند، باغ بود و جوی آب و خنکای سایه. صبحها با صدای آب قنات شروع میشد، نه با بوق ماشین. هیچ چیز
طهران را از نگاه کسانی میخوانیم که خود، همچون این شهر، بیقرار و سیالاند: مسافران. به ملاقات طهران میرویم؛ همچون میزبانی که خود، مسافری است با چمدانی از پیشداوریهایش. میشنویم که چگونه سفرنامهنویسان کوشیدند تا طنین وجودش را در قفس کلمات به دام اندازند. اما طهران، رسم رمیدن را نیک میشناسد... بهراستی که «شهر فرنگ» است؛ جعبهی جادویی که بیوقفه، نگارههای رنگارنگ و گذرایش را به تماشا میگذارد. و چه شگفتیهایی که این جعبه برای چشمان کنجکاو غریبهها به ارمغان نیاورده است! طهران، همچون انسانی است کامل با همهی ابعاد متضادش؛ از شکوهش که چشمنواز است تا زشتیاش که دل را میفشرد. امروز، آن روای
در «کوچههای آفتاب» از تهران میشنویم؛روایتهایی که هر صبح، ترسان و پریشان، در طلب تمنای زرین امید، بیدار میشود.در تهران، انتظار، معطلی نیست—حضوری است ناخودآگاه.و صبر، نه تحملی کهن، بلکه ظرفیتی برای دریافت آن لحظههای زرین است؛ لحظههایی که زندگی شهری را معنا میبخشند.آنگاه که شتابِ روزمرگی ما را تا مرز پاشیدگی میکشاند، نگاهمان به شمال میچرخد—به کوههای البرز، لنگرگاه بصری ثبات.آنجا، میان آسمان و زمین، امید متولد میشود: سوخت دیرینهای برای ماندن در تهران؛ نیرویی برای ادامه دادن، در دل دلتنگی.تهران، حاصل جمعِ همین تضادهاست: شتابی که به صبر میانجامد، و گذشتهایکه پشتوانهی امید است.و «کوچ
کوچههای خالی، استخوانهای برهنهی شهری بودند که جنگ، گوشتِ زندگی را از آنها کنده بود. ما سهمی جز تماشا و انتظار نداشتیم؛ تماشایِ خیابانهای آشنا که در قابهایی لرزان و تیره، ساکن بودند. خانههایی که یکباره تلی خاک میشدند. و نجابتِ مردمی که به اندازهی نیاز میخریدند. هیچ آژیری، هشدار نمیداد. هیچ دیواری ایمن نماند. هیچ چسبی، شیشههای خانهمان را تضمین نمیکرد. و ما در متنِ جنگ؛ در عمیقترین لایهی تنهاییِ جمعی بودیم. ما نگهبانانِ حافظهی دیجیتالِ میهنی در آتش بودیم؛ جنگ برای ما، نه «صدا»ی پدافند، که «سکوت»ِ پیامهای نخوانده، نه «تاریکی»ِ شبهای بیبرق، که «نور»ِ خیره کنندهی صفحهی موبایل
در روزهایِ اول، نامش را بر زبان نمیآوردیم. میگفتیم: «چیزی نیست… تمام میشود.» اما لحظه به لحظه که میگذشت، جنگ مثل سایه—آرام، خزنده، بیصدا— از دیوار بالا میرفت، بر سقفها مینشست، به اتاقها سرک میکشید، و کمکم، جانِ همهمان را میفشرد. جنگ همیشه از مرزها آغاز نمیشود. گاهی در دلِ خانههای ماست؛ در اتاقهایی که یکشبه به پناهگاه بدل میشوند. در ظرفهایِ شستهای که روی آبچکان ردیفاند—سربازانِ خاموشِ مقاومتِ روزمرهی ما. صفحهی اینستاگرام: برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.comSee omnystudio.com/listener for privacy information.
شمارهی ۰۰۰ | بوشهر | کوچههای دریا بوشهر مثل بازدم است. داغ، روان، بیهراس. در جنوب، کار بیآواز معنایی ندارد. صدا هست برای اینکه راه گم نشود، برای اینکه امید بماند، برای اینکه شب تمام شود و کسی فراموش نکند که صبح خواهد آمد. دریای جنوب آبهایش میدوند، گرم و مشتاق، رو به اقیانوسهای بیکران. ماهیهایش، هر کدام، جواهری در حرکتاند— آبیِ فیروزهای، سرخِ گلاناری، زردِ طلایی— مثل تکههایی از آفتاب، که فلسفلس بر موج نشستهاند. ساحل جنوب، جشنی بیپایان است. زنان با نقابهای آفتابگیر، از پشت پنجرههای مشبک، تماشا میکنند اما چیزهای واضحی میبینند. قصههایی که هنوز گفته نشدهاند. Hosted by Simp
شماره ۰۰ | رشت | گیلهگول آدم در رشت چشمش پشت چیزی میماند، ناهار ضیافت، عطر و رنگ و تازگی خوراکیها در بازار بزرگ رشت، فریادهای ماهیفروشان، غروب که پهن میشود روی شالیزار، عطر خوشههای برنج یا نوشیدن چایی در استکان وسط پیله میدان، انگار رشت تو را هر وعده مهمان میکند تا همهی خاطرات ناخوبت را بشوید و ببرد. گیلهگول روایت همین وعدههای مهمانی است. Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information. Hosted by Simplecast, an AdsWizz company. See pcm.adswizz.com for information about our collection and use of personal data for advertising. برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما
شمارهی ۰ یزد - اشوزدنگهه در پادکست تماشای غروب، یزد را به نوشتههایمان نیاوردیم که کلماتمان را به یزد بردیم، از زیر طاقها و ساباطها گذراندیم و در بادگیرها به باد سپردیم. تماشای نقش و نگارهای کاشیهای قدیمی، کلاهفرنگیها، باغ اناری زمستانزده، چهارسکوها و خشت و گلها وجدِ کلمات ما شدند. این شماره نجواهایی است که انگار شبی سرد، دور یک کرسی گفته و شنیده شدهاست. برای پیشنهادها و تبلیغات در پادکست فارسی با ما در ارتباط باشید: info@NewshaCast.comSee omnystudio.com/listener for privacy information.